هانس، جی. آیزنک در سال ۱۹۱۶ در برلین آلمان به دنیا آمد. او در یک خانواده ی هنری (مادر هنرپیشه و پدر نیز بازیگر، خواننده و کمدین) چشم به جهان گشود. مادرش روت ورنر و پدرش آنتوان ادوارد آیزنک بود. مادر آیزنک هنرپیشه بود و بعدها در فیلم “هنرپیشگی هلگا مولاندر” ستاره ی سینمای آلمان شد.  

 والدین آیزنک از هم طلاق گرفتند و او را در سن ۴ سالگی تنها گذاشتند. آیزنک در خاطرات کودکیش اینگونه به یاد می آورد که ” والدینم وقتی ۴ ساله بودم طلاق گرفتند، آنها را خیلی کم می­دیدم و آنها احساس ناچیزی نسبت به من داشتند و من هم متقابلا همین احساس را نسبت به آنها داشتم”. کودک رها شده و بدون تجربه ی محبت  والدینش، به آغوش مادربزرگش پناه برد. زنی که از نظر او، در مجموع “خیلی خوب برای این دنیا” بود.

توصیف آیزنک از افراد مهم زندگیش

آیزنک والدینش را والدینی سهل گیر توصیف می کند که بدون هیچ سختگیری و انضباطی او را پرورش دادند. مادربزرگش نیز نگرشی سهل گیرانه نسبت به تربیت وی داشت. بنابراین آیزنک آزادی عمل زیادی را تجربه می کرد. اما او این نگرش سهل گیرانه را بی توجهی تعبیر می کند. آیزنک در خاطراتش در این مورد بیان می کند که پدرش می خواست به او دوچرخه سواری یاد دهد بعد خودش برای رها کردن چند بادکنک رفت و او را با آموزش دوچرخه سواری تنها گذاشت تا خودش یاد بگیرد چگونه دوچرخه براند.

در خاطره ی دیگری از مادربزرگش یاد می کند که در نوجوانی تمایلش به خریدن سیگار را به مادربزرگش می گوید و انتظار داشته است مادربزرگش مانع او شود اما در کمال ناباوری او، مادربزرگ می گوید ” اگر آن را دوست داری، به هر وسیله ی ممکن انجامش بده”.

آیزنک از این دو تجربه ی خودش بهره می گیرد و مطرح می کند که تجربیات محیطی ربط چندانی به رشد شخصیت ندارد و از نظر او عوامل ژنتیکی بیشتر از تجارب دوره ی کودکی بر رفتارهای بعدی فرد اثر می گذارند. بنابراین تربیت سهل گیرانه ی والدینش، نه به او کمک کرد دانشمند مشهوری شود و نه مانع از آن شد.

آیزنک و رشته ی روانشناسی

آیزنک در زمان حمله ی نازی ها در سن ۱۸ سالگی، ترک وطن کرد و به انگلستان رفت. او سعی کرد وارد دانشگاه لندن شود. برای اینکه در دانشگاه پذیرفته شود باید امتحان ورودی را می گذراند. بعد از گذراندن این امتحان در سال ۱۹۳۵، مطمئن بود که وارد دانشگاه لندن می شود و در رشته ی مورد علاقه اش فیزیک درس می خواند. اما رویدادی تصادفی مسیر زندگی اورا تغییر داد و او به سمت روانشناسی کشیده شد. به او گفته شد که مواد درسی اشتباهی را امتحان داده است و نمی تواند وارد رشته ی فیزیک شود. او به جای اینکه یک سال صبر کند و در امتحان سال بعد فیزیک شرکت کند، پرسید چه رشته ی دیگری را می تواند جایگزین فیزیک کند. شنید روانشناسی!

آیزنک در خاطراتش مطرح می کند که ” گفتم روانشناسی دیگر چیست؟ من تا به حال نام آن را نشنیده ام. من درباره ی روانشناسان نظر مبهمی داشتم اما واقعا روانشناسی علم است؟ با این حال چاره ای نبود و در نتیجه با انتخاب رشته ی روانشناسی وارد دانشگاه شدم.”

با وجود اینکه آیزنک کاملا اتفاقی وارد رشته ی روانشناسی شد اما یکی از با نفوذ ترین و قابل استناد ترین روانشناسان قرن بیستم شد. اگر چه آیزنک در طیف وسیعی از حوزه های روانشناسی فعالیت داشت، اما بهترین چهره ای است که در زمینه ی هوش و شخصیت از او یاد می شود.

سال شمار تحصیلی زندگی او

در زمان ورود آیزنک به دانشگاه، بخش روانشناسی در دانشگاه لندن طرفدار فروید بود اما به روانسنجی هم گرایش داشت. در سال ۱۹۳۸ مدرک لیسانس خود را دریافت کرد و در سال ۱۹۴۰ دکترای روانشناسی را از دانشگاه لندن دریافت کرد.  سپس در بیمارستان اورژانس میل هیل مشغول به کار شد و در آنجا به درمان بیماران با مشکلات روانشناختی از جمله اضطراب، افسردگی و هیستری پرداخت.

با این وجود، آیزنک از طبقه بندی بیماران با این برچسب های سنتی خشنود نبود. با استفاده از تحلیل عاملی متوجه شد که دو عامل عمده ی شخصیت، روان رنجور خویی و برون گرایی-درون گرایی می تواند تمام برچسب های تشخیصی را توجیه کند. این عقاید نظری او در این باب، به انتشار اولین کتاب آیزنک در سال ۱۹۴۷ با عنوان ابعاد شخصیت سوق داد.

زندگی زناشویی آیزنک

در سال ۱۹۳۸ با مارگارت دیویس، خانمی کانادایی با تحصیلات ریاضی، ازدواج کرد. مایکل آیزنک حاصل این ازدواج، مقالات و کتابهای زیادی در زمینه ی روانشناسی دارد. آیزنک و همسرش، همواره جدا از هم زندگی می کردند و در نهایت از هم جدا شدند و در سال ۱۹۳۰ آیزنک با سیبل روستال، دختر یک ویولونیست مشهور، ازدواج کرد. سیبل که تحصیلات روانشناسی داشت با آیزنک چندین کتاب منتشر کردند و حاصل ازدواج آنها سه پسر و یک دختر بود.

زندگی حرفه ای

آیزنک بعد از جنگ، رئیس دپارتمان روانشناسی بیمارستان مادزلی شد و بعدها در دانشگاه لندن دانشیار شد.  در سال ۱۹۴۹ به آمریکای شمالی سفر کرد تا برنامه های روانشناسی بالینی را در آنجا بررسی کند. در سالهای ۱۹۴۹ – ۱۹۵۰ از طرف دانشگاه پنسیلوانیا به مقام استاد مدعو مفتخر شد. او حتی بعد از بازنشستگی نیز به انتشار آثار و سخنرانی در کنفرانس ها پرداخت. او در دهه ی ۱۹۸۰ به تاسیس و ویراستاری مجله ی “شخصیت و تفاوتهای فردی” پرداخت. این مجله در درجه ی اول به پژوهش درباره ی صفات شخصیت، خلق و خو و مبانی زیستی می پرداخت.

آیزنک حتی از نظر کتابهای منتشر شده حتی از کتل هم سبقت گرفت. در سال ۱۹۹۷ و بعد از تجدید چاپ سه جلد از کتابهای اولیه ی خود و اندکی بعد از تمام کردن آخرین کتابش به نام “هوش: نگاهی جدید” در سن ۸۱ سالگی از دنیا رفت.  

منبع:

https://www.amazon.com/Theories-Personality-Jess-Feist/dp/0073532193