ملانی ریزز کلاین در ۳۰ مارچ ۱۸۸۲ در شهر وین، کشور اتریش، به دنیا آمد. موریز ریزز، پدر کلاین در ۴۰ سالگی با لیبوسا دویچ ریزز ۲۵ ساله، مادر کلاین ازدواج کرد و همسر دوم پدر ملانی شد.

پدر کلاین، در یک خانواده ی کلیمی به دنیا آمد و در ابتدا تحصیلات مذهبی را آغاز کرد اما در سن ۳۷ سالگی رشته ی ارتباط خود را از خانواده قطع کرد و تحصیلات مذهبی را رها و تحصیلات در شاخه ی پزشکی را آغاز کرد.

 با این حال، ملانی توصیف می کند که پدر پزشکی بود که تقلا می کرد با پزشکی مخارج خانه را تامین کند و در نهایت به دستیار دندانپزشکی تنزل پیدا کرد و مادرش زنی که از مارها نفرت داشت، فروشگاهی را اداره می کرد که خزندگان و گیاه می فروخت. بنابراین، ملانی در دوران کودکی شاهد تعارضات متعددی بود.  

توصیف کلاین از افراد مهم زندگیش

از آنجا که کلاین اخرین و چهارمین فرزند خانواده بود، عقیده داشت تولد او بدون برنامه­ ریزی بوده است. این عقیده باعث شد احساس کند والدینش به او بی اعتنایی می کنند. اگرچه، ملانی کلاین به روحیه ی مستقل پدر می بالید و آن را تحسین می­کرد و این روحیه ی مستقل و ماجراجوی پدر را به ارث برد. اما معتقد بود از پدرش فاصله دارد چون پدر مدام از خواهر بزرگترش امیلی طرفداری می­کرد. او پدر را فردی سرد و بی اعتنا و مادر را با وجودی که دوست داشت، کلافه کننده توصیف می کند.

کلاین و رابطه با خواهر و برادر

کلاین به خواهر بزرگترش، سیدونی که ۴ سال از او بزرگتر بود علاقه ی خاصی داشت. سیدونی به او حساب و روخوانی یاد می­داد. ملانی کلاین وقتی ۴ ساله بود، سیدونی را از دست داد. کلاین در خاطراتش ذکر می کند که همیشه برای مرگ سیدونی اندوهگین بوده است.

بعد از سیدونی، کلاین ریشه ی الفت و علاقه اش را به امانوئل  که ۵ سال از او بزرگتر بود، متصل می­کند. او عمیقا به تنها بردارش دلبسته می شود و برادرش را می پرستد. اما کلاین در ۲۱ سالگی امانوئل را از دست می دهد و این فقدان کلاین را نابود می کند.

کلاین و ازدواج

وقتی کلاین هنوز سوگوار برادر بود و با فقدان او دست و پنجه نرم می کرد، ‌با آرتور کلین،‌ دوست صمیمی برادرش ازدواج کرد. متاسفانه کلاین زندگی زناشویی خوبی نداشت. او از آمیزش جنسی می­ترسید و از حاملگی بیزار بود. از طرف دیگر، عقیده داشت ازدواج او در ۲۱ سالگی مانع پزشک شدن او شد و تمام عمرش بخاطر ناکامی در رسیدن به این هدف، از ازدواجش پشیمان بود.  با اینحال، حاصل این ازدواج سه فرزند بود:‌ملیتا متولد ۱۹۰۴، هانس متولد ۱۹۰۷ و اریک متولد ۱۹۱۴. در سال ۱۹۰۹ خانواده ی کلاین به شهر بوداپست، ‌مهاجرت کردند.

در نهایت، ازدواج او با آرتور فرجام خوشی نداشت و درنهایت در سال ۱۹۱۹ از هم جدا شدند اما به مدت چند سال طلاق رسمی نگرفتند.

آشنایی او با روانکاوی

در بوداپست، کلاین با ساندور فرنزی،‌ از اعضای محفل خصوصی فروید،‌ آشنا شد و آشنایی با او دنیای روانکاوی را در برابر دیدگان کلاین قرار داد. اولین تجربه ی روانکاوی شدن کلاین،‌ در سال ۱۹۱۴ به دنبال افسرده شدنش از مرگ مادر تحت نظر فرنزی انجام شد و این تجربه نقطه ی عطفی در زندگی کلاین شد. او بیش از پیش با دنیای پر رمز و راز روانکاوی آشنا شد.

او که از جلسات درمانی خود با فرنزی راضی نبود،‌ به جلسات درمانش ادامه نداد و جلسات درمانی  خود را با کارل آبراهام،‌عضو دیگری از محفل فروید آغاز کرد. اما ۱۴ ماه بعد آبراهام فوت کرد و تجربه ی فقدان دیگری را بر دوش کلاین گذاشت. بعدها کلاین نیز مانند فروید تصمیم گرفت خودکاوی را امتحان کند.

در همان سال،‌ کتاب فروید با عنوان درباره ی رویاها را مطالعه کرد و در خاطراتش بیان می­کند که ‘’ فورا دریافتم این همان چیزی بود که دنبالش بودم، حداقل در آن سالهایی که بسیار علاقمند بودم بدانم چه چیز مرا از لحاظ فکری و هیجانی ارضا می کند”.

اولین تجربه ی او به عنوان درمانگر

تقریبا در همان زمان که کلاین تازه با فروید آشنا شده بود. فرزند اولش اریک به دنیا آمد و از آنجا که روانکاوی او را به وجد آورده بود،‌ تصمیم گرفت فرزندش را طبق اصول فروید تربیت کند. علاوه بر این،‌ اریک را از همان سنین کودکی روانکاوی کرد. او تلاش کرد فرزندان دیگرش را نیز روانکاوی کند اما آنها در نهایت به سراغ روانکاوان دیگر برای درمان رفتند. ملیتا دختر کلاین جلسات روانکاوی با مادرش را ادامه نداد و توسط هورنای روانکاوی شد و بعدها خودش نیز روانکاو شد.

ملانی بعد از جدایی با همسرش به صورت جدی در برلین کار روانکاوی را شروع کرد. مقاله ای را در مورد روانکاوی اریک،‌ فرزندش، منتشر کرد. البته تا سالها بعد از مرگش کسی نمی دانست که اریک فرزند ش است.

سالهای طرد کلاین توسط فروید و آنا فروید

سالهای اقامتش در لندن سراسر مجادله و دودستگی بود. هرچند او خود را طرفدار مکتب فروید می دانست اما فروید و دخترش روش روانکاویش با کودکان را قبول نداشتند. مجادلات آنا فروید و کلاین از سالهایی که آنا در وین بود آغاز شد. اما وقتی آنا به همراه  پدر و مادرش در سال ۱۹۳۸ به لندن نقل مکان کردند مجادلات شدت گرفت. هر کدام از آنها مدعی بودند بیشتر از دیگری فرویدی هستند.

فرجام ملانی کلاین

در سال ۱۹۳۴ تنها پسر ملانی در اثر سقوط کشته شد و کلاین در زندگی اش فقدان دیگری را تجربه کرد. ملیتا دختر سرکش مادر، مدعی بود که برادرش خودکشی کرده است و مادر را سرزنش می کرد. مادر و دخترش از آن پس با هم بیگانه شدند و از لحاظ حرفه ای دشمن. ملیتا این نفرت و خصومت را حتی بعد از مرگ مادر که در سال ۱۹۶۰ رخ داد نیز حفظ کرد. با اینحال،‌ بی شک ملانی کلاین، پس از فروید یکی از بزرگترین چهره های روان تحلیل گری است.

منبع:

Theories of Personality