شرطی سازی کلاسیک (classical conditioning)، یادگیری از طریق تداعی محرکی خنثی با محرکی معنادار و توانایی فراخوانی پاسخ مشابه است. یک روز بهاری را در نظر بگیرید. مادری به همراه کودکش برای قدم زدن بیرون رفته است. کودک دستش را دراز می‌کند تا گلی را بچیند، اما زنبوری روی گل نشسته است و کودک را نیش می‌زند.

روز بعد، مادر چند شاخه از همان گل را در گلدان می‌گذارد و آنها را برای بوییدن سمت کودک دراز می‌کند. کودک به محض دیدن گل، شروع به گریه کردن می‌کند. ترس کودک با دیدن گل، فرایند یادگیری از طریق شرطی سازی کلاسیک را نشان می دهد. به عبارت دیگر، محرک خنثی یعنی گل، با محرکی معنادار یعنی نیش زنبور همراه می‌شود و گل این ظرفیت را پیدا می‌کند تا پاسخ مشابه، یعنی ترس را فرا بخواند.

مطالعات پاولف پیرامون شرطی سازی کلاسیک

پاولف با شرطی سازی کلاسیک، روی ذهن، شخصیت و رفتار تاثیر گذاشت. پاولف در اوایل دهه ی ۱۹۰۰ به فرایند هضم غذا در بدن علاقمند شد. او در آزمایشاتش پودر گوشت در دهان سگ می ریخت و این کار او باعث ترشح بزاق در دهان سگ می‌شد. پاولف متوجه شد، حتی وقتی از غذا هم خبری نیست، بزاق سگ ترشح می شود.

بنابراین، محرک فقط غذا نیست که منجر به این پاسخ می‌شود. مثلا سگ حتی وقتی فقط ظرف غذا را هم می‌بیند، بزاقش ترشح می‌شود. دیدن فردی که برایش غذا می آورد، حتی صدای بسته شدن در هنگام آورده شدن غذا نیز برای او غذا را تداعی می کند؛ در نتیجه بزاقش ترشح می شود. پاولوف متوجه شد که تداعی این صحنه ها و صداها با غذا، باعث نوعی یادگیری می‌شود که آن را شرطی سازی کلاسیک نامید.

ادامه ی مطالعات پاولف در مورد شرطی سازی کلاسیک

 پاولف تصمیم گرفت بررسی کند که چرا سگ در برابر صحنه های تداعی کننده‌ ی غذا و صداهایی که قبل از غذا می شنود، بزاقش ترشح می شود.  او متوجه شد که سگ یک سری رفتارهای آموخته شده و آموخته نشده دارد. بخش آموخته نشده در شرطی سازی کلاسیک اشاره به برخی محرک‌ها دارد که به صورت خودکار، ذاتی یا فطری پاسخ تولید می کنند. به آنها بازتاب نیز گفته می شود.

مثالی از بازتاب

به عنوان مثال، ترشح بزاق سگ در پاسخ به غذا نوعی بازتاب است. استفراغ کردن به دنبال خوردن غذای فاسد و یا لرزیدن در پاسخ به سرما نیز نوعی بازتاب محسوب می شود. به این بازتاب‌ها که بدون نیاز به یادگیری قبلی پاسخ تولید می کند، محرک غیر شرطی نیز می‌گویند. در مثال سگ، ترشح بزاق در پاسخ به غذا، محرک غیر شرطی محسوب می شود. پاسخ غیر شرطی نیز پاسخ آموخته نشده‌ای است که در برابر محرک غیر شرطی داده می شود. در مورد مثال اول، گریه کودک در برابر نیش زنبور، ربطی به یادگیری قبلی نداشت و پاسخی اتوماتیک و خودکار محسوب می شد.

محرک شرطی و پاسخ شرطی در شرطی سازی کلاسیک

در شرطی سازی کلاسیک، محرک شرطی محرکی است که قبلا خنثی بوده است و به خودی خود، در فرد پاسخی ایجاد نمی کند. اما بعد از همراه شدن با محرک غیر شرطی، می تواند پاسخ شرطی را فراخوانی کند. پاسخ شرطی نیز پاسخی آموخته شده است که بعد از همراه شدن محرک شرطی و غیر شرطی با یکدیگر، در فرد پاسخ ایجاد می‌کند.

در مثال سگ، پاولف قبل از آوردن غذا، زنگی را به صدا در می آورد.  به مرور سگ یاد گرفت که هر وقت صدای زنگ می آید، بعد از آن غذا در انتظارش است. در نتیجه با شنیدن صدای زنگ بزاقش ترشح می شد.  تا قبل از این، زنگ معنایی برای سگ نداشت و فقط او را از جا می پراند. در این مثال، زنگ محرک شرطی و آموخته شده محسوب می شود، چون به تنهایی در سگ، ترشح بزاق ایجاد نمی کند و با مجاورت آن با غذا به مرور پاسخی شرطی ایجاد می شود. اگر مدتی، بعد از صدای زنگ، غذایی به سگ داده نشود، خاموشی اتفاق می‌افتد، یعنی دیگر سگ با شنیدن صدای زنگ، بزاق ترشح نمی کند.    

تعمیم و تمییز در نظریه پاولف

تعمیم در شرطی سازی کلاسیک به این معناست که محرک جدیدی که شبیه محرک شرطی اصلی است، بتواند پاسخی شبیه پاسخ شرطی ایجاد کند. تعمیم از این جهت حائز اهمیت است که اجازه می دهد یادگیری به محرکهای خاص منتقل شود. در مثال سگ، پاولف متوجه شد که صداهای دیگری مثل سوت هم می تواند منجر به ترشح بزاق شود. در زندگی نیز، تعمیم می تواند کمک کننده باشد.

مثلا وقتی ما ماشینمان را عوض می کنیم و در جاده ای متفاوت رانندگی می کنیم، نیاز به یاد گرفتن رانندگی از اول نیست. البته تعمیم، مشکل هم ایجاد می کند. مثلا گربه ای که مینو ماهی را به ماهی گوشت خوار تعمیم می دهد، دچار مشکل می شود. بنابراین، تمییز محرک نیز اهمیت دارد. تمییز در شرطی سازی کلاسیک ، یعنی ارگانیسم یاد بگیرد به برخی محرکها پاسخ دهد و به برخی بی اعتنا باشد. پاولف برای ایجاد تمییز، فقط بعد از صدای زنگ به سگ غذا می داد تا سگ یاد بگیرد بین صدای زنگ و صداهای دیگر تمایز قائل شود.

شرطی سازی کلاسیک در انسان‌ها

بعد از مطالعات پاولف، محققان انسان‌ها را نسبت به صدای زنگ، نور، فوت کردن یا تماس دست شرطی کردند. شرطی سازی کلاسیک کمک زیادی به بقا می کند. مثلا باعث می شود دستمان را قبل از سوختن عقب بکشیم؛ در این مثال، کودک با خوردن دستش به بخاری داغ، آن را عقب می‌کشد. با چند بار خوردن دستش به بخاری، یاد می‌گیرد که بخاری داغ است و نباید به آن دست زد. در محیط زندگی نمونه هایی از شرطی سازی کلاسیک را مشاهده می کنیم.

کودک با تداعی شدن مطب دندانپزشکی همراه با درد پر کردن دندان، ترس از مطب را فراگیری می کند. کودک این ترس را به تمام مطبهای دندانپزشکی، بزرگسالان سفید پوش و حتی صدا و بوی داخل مطب تعمیم می دهد. کودک، مطب پزشکی که مادرش به آنجا مراجعه می‌کند را از سایر مطب‌ها تمییز می دهد و می داند آنجا کاری با او ندارند. کودک بعد از چند نوبت که به مطب دندانپزشکی برود و دردی را تجربه نکند، ترسش خاموش می شود. تا اینکه بار دیگر تجربه ی دردناکی را در این محیط تجربه کند.   

پژوهش‌های شرطی‌سازی بعد از پاولف

واتسون بر اساس شرطی سازی کلاسیک پاولف، شرطی سازی ترس را مورد توجه قرار داد. او توانست در آزمایش‌های انجام داده، ترس را در کودکی که اصلا از حیوانات پشمالو نمی‌ترسید، شرطی کند. بعد‌ها، کودک این ترس را به تمام چیزهای خزدارمثل کت خزدار، تعمیم داد.

اسکینر نیز نوع دیگری از شرطی سازی را مطرح کرد که به آن شرطی سازی کنشگر یا عامل می‌گویند. در نظریه اسکینر، ارگانیسم با دریافت تقویت، پاسخش را به محرک حفظ می‌کند و با تنبیه، پاسخش به محرک کمرنگ شده و در نهایت خاموش می‌شود.

منبع برای مطالعه بیشتر