کارن دانیلسن هورنای در ۱۶ سپتامبر ۱۸۸۵ در شهر کوچکی نزدیک هامبورگ آلمان به دنیا آمد. او کوچکترین فرزند خانواده بود. پدرش ۵۰ ساله و مادرش همسر دوم پدر بود.

پدرش برندت وکلز دانلسن (۱۸۳۶ تا ۱۹۱۰)‌  نروژی، اما شهروند آلمان بود. پدر کارن کاپیتان کشتی، عمیقا مذهبی و عبوس بود. مادر کارن، کلوتیلدا ون رونزلن دانیلسن (۱۸۵۳-۱۹۱۱)‌ که سونی صدایش می زدند، نسبت به پدر هورنای ذهن بازتری داشت با این حال افسرده، تحریک پذیر و مسلط بر کارن کوچک بود.

کارن رابطه ی خوبی با پدر نداشت و نسبت به او خصومت زیادی را تجربه می کرد. از محبت پدر محروم بود و به سمت مادر کشیده شد و دلبسته ی او ماند.

هورنای و خانواده

برادر بزرگتر کارن، برندت، ۴ سال از کارن بزرگتر بود که هورنای عمیقا توسط او مراقبت می شد. با اینحال، والدینش مدام به برادر کارن توجه بیشتری می کردند و از او جانبداری می کردند. کارن کوچک از این مساله آزرده خاطر بود و کودکی شادی نداشت. او همچنین ۴ خواهر و برادر بزرگتر داشت که حاصل ازدواج قبلی پدرش بودند. با این حال، ارتباطی بین آنها وجود نداشت.  خواهر و برادرهای ناتنی او، پدر را علیه همسر دومش شورانده بودند و در نتیجه خانواده آشفتگی زیادی را تجربه می کرد. پدر و مادرش رابطه خوبی با هم نداشتند و دوران کودکی او حول نگرانی او از دعوا و نفاق بین آنها سپری می شد.

هورنای و تحصیلات

هورنای علاقه ی زیادی داشت که پزشک شود. در سن ۱۳ سالگی تصمیم گرفت علاقه ی خود را عملی کند اما دانشگاهی در آلمان به زنان پذیرش در رشته ی پزشکی نمی داد.

در سن ۱۶ سالگی، با وجود مخالفتهای پدر که تمایلی نداشت هورنای درس بخواند و از او می خواست در خانه بماند، وارد مدرسه ای شد که نهایتا سکوی پرتاب او در رشته ی پزشکی در دانشگاه فریبورگ  شد. هورنای اولین زنی بود که در آلمان پزشکی می خواند و این ورود افتخار آمیز در سال ۱۹۰۶ رخ داد. پس از آن، او تصمیم گرفت مستقل زندگی کند و دیگر به خانه برنگردد.

آشنایی با روانکاوی

در سال ۱۹۰۹، هورنای با نوشته های فروید آشنا شد. در سال ۱۹۱۰، دوره درمانی خود را با  کارل آبراهام  شروع کرد و پس از اتمام دوره های روانکاوی، در جلسات آبراهام شرکت کرد و با روانکاوان دیگری در این شاخه آشنا شد. هورنای نیز مانند کلاین، از محضر آبراهام استفاده کرد و دوره ی درمانیش را با آبراهام گذراند.

روانکاوی با آبراهام موفقیت آمیز نبود و او به خودکاوی روی آورد. درخلال خودکاوی، عمیقا تحت تاثیر نظریه آدلر در مورد جبران احساس حقارت قرار گرفت که عدم جذابیت بدنی علت حقارت است. به نظرش با ممتاز شدن در زمینه ای تحت سلطه ی مردان مثل پزشکی، می توانست زیبا نبودنش را جبران کند. کارن با رشته ی پزشکی و بی بندو باری جنسی‌اش، می خواست مثل یک مرد عمل کند.

در سال ۱۹۱۷، اولین مقاله ی خود را در باب روانکاوی با عنوان ‘’ فن درمان روانکاوی” نوشت که بازتابی از نظریات سنتی فروید بود و البته به دیدگاه مستقل او و نظریه ی هورنای اشاره ی کمی داشت.

هورنای و ازدواج

پس از مستقل شدن هورنای از خانواده که البته به عقیده ی برنارد پاریس (۱۹۹۴)‌ این استقلال سطحی بود، در دانشگاه با اسکار هورنای دانشجوی رشته ی علوم سیاسی آشنا شد. پاریس معتقد بود که در سطح عمیقتر این استقلال سطحی، عطش هورنای برای در آمیختن با مردی بزرگتر وجود دارد. این وابستگی بیمارگون، در مدت روابطش با تعدادی مردان، او را آزار داد.

این رابطه ابتدا به صورت دوستی شروع شد اما بعدها، بعد رمانتیک به خود گرفت و اسکار و هورنای تصمیم گرفتند با هم ازدواج کنند. در سال ۱۹۰۹ به برلین نقل مکان کردند. در برلین اسکار همسر هورنای دکترای خود را گرفت و در یک شرکت زغال سنگ مشغول به کار شد. هورنای نیز تخصص خود را در روانپزشکی در برلین ادامه داد. در سال ۱۹۱۵ دکترای خود را دریافت کرد.

در سالهای ابتدایی ازدواج هورنای، پدر و مادرش طلاق گرفتند و به فاصله ی یکسال از یکدیگر فوت کردند. حاصل ازدواج هورنای، سه دختر بود. خانواده ی هورنای، زندگی خوب و مرفه ای داشتند اما در سال ۱۹۲۳ اسکار ورشکست شد و خانواده ی هورنای مجبور شدند در آپارتمان کوچکی زندگیشان را ادامه دهند. در سال ۱۹۲۶ هورنای و اسکار جدایی را انتخاب کردند اما تا سال ۱۹۳۸ به صورت رسمی طلاق نگرفتند.

هورنای و همسرش اسکار

سالهای بعد از جدایی

پس از جدایی زندگی کارن رنگ دیگری گرفت و آن سالها ثمربخش ترین دوران زندگی هورنای شد. او بیمارانش را ویزیت می کرد. از سه دخترش مراقبت می کرد. زندگیش را با مقاله نوشتن، تدریس، مسافرت و سخنرانی می گذراند.

در سال ۱۹۳۲، از آلمان مهاجرت کرد و برای گرفتن پستی در موسسه روانکاوی شیکاگو به آنجا نقل مکان کرد. او در مدت دو سال اقامت خود در شیکاگو، با چهره های سرشناسی مثل مارگارت مید، سالیوان و دولارد و افرادی دیگر ملاقات داشت. با فروم و همسرش ریچمن روابطش را که از برلین شروع شده بود، از سر گرفت و نهایتا با فروم روابط عاشقانه ای را آغاز کرد.

بعد از شیکاگو، به نیویورک رفت و در آنجا به تدریس پژوهش اجتماعی در دانشگاه پرداخت. با اینکه در موسسه روانکاوی نیویورک بود اما با آنها در نظراتشان موافقت نداشت. کتاب او با عنوان “ روشهای جدید در روانکاوی” نظرات مخالف خود را با محفلی که عضو آن بود،‌ نشان داد. او در این کتاب، بر تاثیرات اجتماعی و خود (ایگو) تاکید بیشتری کرد.    

 محفل روانکاوی بعدها با رفتن فروم و چند نفر دیگر از آن،‌ همچنان به فعالیت خود ادامه داد و حتی تحت تاثیر نظرات و فعالیت هورنای نامش به “ موسسه روانکاوی کارن هورنای” تغییر یافت.

در سال ۱۹۵۰ هورنای مهمترین کتاب خود را با عنوان “ روان رنجوری و رشد انسان” وارد دنیای روانکاوی کرد. در این کتاب او نظریه مستقل خود را از فروید نشان داد. در نهایت،‌ فعالیتهای ارزنده ی هورنای که سردمدار نظریه ی روانکاوی اجتماعی و یکی از نظریه پردازان مطرح در شخصیت بود، در ۴ دسامبر ۱۹۵۲ در سن ۶۵ سالگی در اثر سرطان، به پایان رسید.  

منبع برای مطالعه بیشتر: