والتر میشل، یک نظریه پرداز شخصیت است که کارهای او به شکل گیری نظریه شناخت اجتماعی مطرح شده توسط بندورا، کمک کرد. نظریه والتر میشل ، جرقه مذاکره در حوزه پژوهش در شخصیت را در سال ۱۹۶۸، روشن کرد؛ زمانی که از نظریه های صفات، انتقاد کرد و پیشنهاد داد که رفتار فرد با توجه به یک صفت، تبیین نمی شود که همیشه ثابت باشد.

قبل از او، نظریه پردازان صفات (آلپورت، ریموند کتل، آیزنک، مک کری و کاستا)، این گونه بحث می کردند که رفتار شخص، عمدتا وابسته به صفاتی مثل وجدان گرایی و اجتماعی بودن است و این صفات، در موقعیت های مختلف در شخص، ثابت و پایدار هستند. اما آزمایش های والتر میشل نشان داد که رفتار شخص به سادگی درنتیجه صفات او به وجود نمی آید؛ بلکه وابسته به نشانه های موقعیتی (نیازهای موقعیت پیش رو) است. عقاید میشل منجر به ایجاد مدل او از شخصیت تحت عنوان مدل “شناختی عاطفی” شد.

نظریه شناختی عاطفی والتر میشل

 نظریه شخصیت میشل تحت عنوان “نظریه شناختی عاطفی” با نظریه های صفات که قبل از آن، مطرح شده بود مخالفت کرد و منجر به مذاکره شخص-موقعیت شد. درواقع والتر میشل با این عقیده که شخصیت را می توان تنها از طریق بررسی صفات نسبتا پایدار، استنباط کرد، مخالفت نمود. او بر این باور بود که علاوه بر صفات نسبتا پایدار، تعامل فرایندهای شناختی و عاطفی فرد با موقعیت نیز، عامل تعیین کننده ای برای توضیح شخصیت اوست.

عناصر شناختی عاطفی در نظریه میشل

در نظریه والتر میشل ، واحدهای شناختی عاطفی گوناگونی وجود دارند که با توجه به اینکه این واحدها، چگونه و در چه موقعیتی، فعال می شوند؛ رفتار فرد را قابل پیش بینی می نمایند. این واحدها عبارتند از: رمزگردانی ها (نحوه ای که افراد، رویدادها را تعبیر می کنند)، انتظارات (انتظارات شکل گرفته بر اساس تجارب قبلی فرد و توجه فرد به تاثیر محرک ها بر ایجاد رفتار و پیامدهای آن)، عقاید، شایستگی ها، برنامه ها، راهبردهای خودتنظیمی یا خودکنترلی (آنچه افراد می توانند برای رسیدن به هدف های مطلوب، به کار ببرند)، عواطف و اهداف.

درواقع طبق نظریه والتر میشل ، ابعاد شناختی و ابعاد عاطفی فرد با هم تعامل می کنند، برهم تاثیر می گذارند و از هم، جداشدنی نیستند.

خودتنظیمی یا خودکنترلی

همان طور که در بخش زندگینامه والترمیشل نیز به آن اشاره شد، مفهوم خودتنظیمی یکی از مفاهیم مورد تاکید در نظریه والتر میشل است که در آزمایش مارشمالو (که در همان نوشته توصیف شد) نیز مورد سنجش، قرار گرفت. خودتنظیمی در نظریه والترمیشل به توانایی فرد برای تعیین اهداف و تلاش کردن برای رسیدن به آن اهداف، اشاره دارد. همچنین این مفهوم، به نیروی اراده و توانایی فرد برای به تاخیر انداختن خواسته هایش اشاره دارد. به این معنا که فردی که خودتنظیمی بالایی دارد، قادر است که دریافت پاداش آنی و لحظه ای را برای رسیدن به هدفی پاداش دهنده تر، به تاخیر بیندازد.

مذاکره شخص-موقعیت در نظریه والتر میشل

تضاد عقاید بین نظریات صفات و نظریه والتر میشل ، تحت عنوان مذاکره “شخص-موقعیت” یا “صفت در برابر حالت” شناخته می شود. طبق این مذاکره، این سوال پیش می آید که اگر یک شخص، “خوب” در نظر گرفته شود آیا در همه موقعیت ها خوب است؟ پاسخ به این سوال بر اساس نظریه میشل این است که بعضی صفات مانند هوش  در طول موقعیت های مختلف، ثابتند؛ با این حال دیگر جنبه های شخصیت افراد ممکن است از موقعیتی به موقعیت دیگر، تغییر کنند.

اگرچه نظریه والتر میشل در ابتدا به اهمیت موقعیت، تاکید کرد اما تحقیقات بعدی او نشان داد که هم صفات خود شخص و هم موقعیت هایی که شخص در آن ها قرار می گیرد، برای پیش بینی رفتار، مهم هستند. درواقع همان طور که از نام مذاکره شخص-موقعیت برمی آید، هم عوامل درونی فرد (همان طور که مورد تاکید رویکرد صفات بود) و هم عوامل بیرونی و موقعیت ها (که در رویکرد صفات، به آن توجه نشده بود) در شکل گیری شخصیت، دخیلند.

تناقض ثبات

در راستای مذاکره شخص-موقعیت، نظریه والتر میشل ، محققان را تشویق کرد تا یافته های مربوط به موقعیت را به آزمایش های خود، وارد کنند و ویژگی های ثابتی که مشخصه فرد در انواع موقعیت هاست را بررسی کنند. او دریافت که اگرچه رفتار در طول موقعیت های مختلف، تغییر می کند اما همزمان، در داخل موقعیت ها، ثبات بیشتری دارد. بنابراین رفتار شخص در یک موقعیت می تواند در موقعیت مشابه آن نیز تکرار شود. به عبارت دیگر، شخصیت فرد می تواند موقتا باثبات باشد اما رفتارها می توانند از موقعیتی به موقعیت دیگر، تغییر کنند.

منبع برای مطالعه بیشتر

cognitive affective theory of personality